دم دمای اذان ظهر بود . صدای موذن در تمام سالن پیچید . قلبم داشت از حرکت باز می ایستاد . یک دفعه ناخودآگاه به یاد یکی از بهترین استاد های زندگی ام افتادم . برایش نوشتم : سلام استاد عزیز. یک دفعه صدای اذان که آمد یادتان افتادم . امیدوارم شاد و سلامت باشید .
و یک ساعت بعد برایم جواب آمد :
"اجاقی هستی در گوشه ای دنج در سینه . مثل نامت که این جور وقت ها یاد ما می افتی . هنوز می شود گلی دوست داشت ..."
گریه ام گرفت . دلم برای خدا تنگ شد دوباره انگار .
