و صداي باران كه مي آيد دلم مي خندد .
شب از خيلي وقت پيش به اتاق كارم سرك كشيده است . و من چنان غرق در كار بودم كه هيچ نديدم باران را .
باران مي بارد و من با خود مي انديشم كه اين چندمين باري است كه از باران گفته ام و نوشته ام . انگار امشب را يك بار ديگر تجربه كرده ام . باران مي آمد پشت شيشه هاي رو به ساختمان هاي كاره و نيمه كاره ! و من گاه خنده ام مي گيرد از اين كه ادبيات شيرين فارسي را به بازي مي گيرم . هيچ يادم نمي آيد مخالف ساختمان نيمه كاره ؛كاره بوده باشد اما دلم مي خواهد و مي نويسم چون اين جا مال من است . صداي تيك تيك صفحه كي بورد يا به قول ناديا كي بيرد مهشيد است كه در سكوت اين اتاق بزرگ مي پيچد. گلويم سخت درد مي كند . زير چشم هايم گود رفته است . ديگر بس است بايد رفت . بازهم آژانس نيست وحتي خيابانهاي قفل شده وبوي دود و روغن باران خورده و صداي بوق ماشين هايي كه چون پنير پيتزا كش مي آيند هم نمي تواند اندكي از ذوق من را براي ديدن باران بكاهند .
و باران مي آيد ....باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان ....مي خورد بر بام خانه ....يادت به خير معلم كلاس نمي دانم چندم دبستان من كه هيچ وقت ندانستي من نمي توانم شعرهاي فارسي را خوب از بر كنم اما چون در رياضيات شاگرد زرنگي بودم بعد از خواندن چند بيت مثبت يا بيستي در دفتر قطورت جلوي نامم مي نوشتي و من با خنده اي نمك دار و خوشحال بر نيمكتم مي نشستم .
خانم فهيمه جعفري معلم ادبيات و عربي راهنمايي ! در اين شب باراني يك هو دلم هوايتان را كرد . كاش دوباره ببينمتان . هميشه مي گفتييد شقايق برو دنبال نويسندگي و من با كمال احترامي كه حالا وقتي به آن مي انديشم گستاخي مي خوانمش مي گفتم :"خانم نون تو رياضياته نه ادبيات "
و شايد دلش شكسته باشد از حرف كودكانه ام اما بعد ها به حرفتان رسيدم كه چرا مي گفتيد برو پي نويسندگي دخترجان !
آه كه چقدر دلم مي خواست همين جا سر بر صندلي مهشيد مي گذاشتم و آرام مي خوابيدم و ديگر چشم هايم را تا ساعت 12 ظهر فردا نمي گشودم . اما زندگي در جريان است و مرا به خود مي برد . بايد رفت به خانه . خانه اي كه در آن بابا و مامان و الهام و فرشاد به انتظارم نشسته اند و مي دانم مامان الان دل در دلش نيست كه من زودتربه قول خودش صحيح و سالم برسم

