تبليغاتX
شقایق گل سوار قایق

شقایق گل سوار قایق

داستان نویسی -وقایع نگاری

دم دمای اذان ظهر بود . صدای موذن در تمام سالن پیچید . قلبم داشت از حرکت باز می ایستاد . یک دفعه ناخودآگاه به یاد یکی از بهترین استاد های زندگی ام افتادم . برایش نوشتم : سلام استاد عزیز. یک دفعه صدای اذان که آمد یادتان افتادم . امیدوارم شاد و سلامت باشید .

و یک ساعت بعد برایم جواب آمد :

"اجاقی هستی در گوشه ای دنج در سینه . مثل نامت که این جور وقت ها یاد ما می افتی . هنوز می شود گلی دوست داشت ..."

گریه ام گرفت . دلم برای خدا تنگ شد دوباره انگار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

 

امروز وارد محل کارم که شدم حالم یک دفعه بد شد . دم آسانسور بودم که چشم هایم سیاهی رفت . داشتم می افتادم روی زمین .حالا همه جا را سیاه و سفید می بینم . سرگیجه بدی دارم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

 

دیروز بعد از ظهر روزنامه ایران بودم . گروه حوادث سخت درگیر خبر ریزش ساختمان 32 واحدی 7 طبقه سعادت آباد بود . لحظه به لحظه بر تعداد کشته ها اضافه می شد .

دلم ریش شد خدایا !

امروز عکس های خبرگزاری مهر را دیدم . با این که سال های زیادی در گروه حوادث کار کرده ام اما دیدن عکس کارگرانی که زیر آوار مانده اند دلم را به هم ریخت  ...

برای تمام کارگران بی گناهی می نویسم که به دنبال یک لقمه نان به بی رحمانه ترین شکل ممکن جان دادند

 

دیگر صدایی نمی آید .دیگر تو نمی آیی .حالا پنجره های این شهر تنها به سوی یک افق گشوده می شوند ...تنهایی! بی پناهی

دیگر مادر کاسه آش را تا نیمه های شب برایت گرم نگاه نمی دارد . وقتی صدای کلاغ ها سکوت صبحگاهی با می شکافد تو نیستی  و من باید به نبودنت و ندیدنت عادت کنم .

 بر عمق این آوار چنگ می اندازم ..چنگ چنگ چنگ ...آسمان غبار گرفته .کاسه صبرم خالی شده مثل کاسه ماست نیمه خورده  تو...   آجرها بی رحمانه بر سرت فرو ریختند ...

کاسه صبر دستمان داده اند ای خدا !  کاسه ای تهی ، نا آشنا کاسه ای پر ازحسرت و  دل تنگی ها

ناگهان صبر پیشه کردیم و همه گل های خندان باغ خدا هم صبر پیشه کردند .جسد سوخته ای در دل خاک. خنده خفته ای در بطن زمان . دل من می میرد . دل من غرق شده .خنده ها محو شده نفسم رفته به باد باد در عمق زمین تو در دل این خاک سیاه دل من سرد شده

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

 

به قول شاعر :

" یادته برات نوشتم

اگه عاشقم نباشی  

      الهی بمیری

بعدش برات نوشتم

 همه رو دروغ نوشتم 

 خودم بمیرم "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

بازی های زیبای  تیم های فوتبال اروپا به اتمام رسید . حالا شب ها ساعت 15-11 دلمان برای فوتبال حرفه ای  تنگ می شود .

یکی از خاطره ساز ترین بازی ها را برایتان تعریف می کنم .

من دو پسردایی به نام های سامان (7 ساله ) و مهرشاد ( 5ساله ) دارم .

پسرهای زیبایی که راستی راستی گلوله نمک هستند .پدرشان یعنی دایی بنده (سیامک ) هم شدیدا فوتبالی و طرفدار پرسپولیس است .

وقتی بازی بین روسیه و اسپانیا شروع شد تلویزیون نمایی از استادیوم را نشان داد مهرشاد یک لحظه در میان سکوت گفت : ا!بابا استادیوم آزادی اطریشه ها ...

مهرشاد می گفت موهایش را فشنگ درست کرده ( منظورش فشن بود ) می گفت :"موهام مثل بستنی گیفی شده ) -قیفی –

سامان می گفت : شقایق تو طرفدار پرسپولیس هستی یا ایتالیا ؟ ؟؟

بعد از من پرسید تو چند ساله که فوتبال بازی می کنی و تا حالا چند تا گل زدی ؟

مهرشاد به خاطر رنگ قرمز لباس روس ها می گفت : بابا روسیه امشب پرسپولیسه ؟

سامان هم می گفت امشب دروازه بان سایپا رفته اسپانیا

درنهایت هم سامان می گفت هرجا خلیلی بره اون هم طرفدار اون تیم می شه .

بچه از اول بازی دست به دعا برداشته بود و زیر لب زمزمه می کرد . گفتم از خدا چی می خوای ؟ جواب داد دلم می خواد یه روز برم تو تیم ملی فوتبال نوجوانان بابام منو از تلویزیون ببینه ! من مطمئنم که او به آرزویش می رسد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

 اسپانیای عزیزم قهرمان شد . هورااااااااااااااا

به تمام بارسایی ها و طرفداران اسپانیا این قهرمانی ارزشمند جام ملت های اروپا رو تبریک می گم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

و نمی دانی که گاه چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم

و گاه چنان دلگیر می شوم از این لحظه ها که  حتی دیگر   حوصله ای برای گلایه ندارم

آه لحظه ها ...

نگاه کن فروغ جان نگاه کن

من ساعتم را مدت ها پیش فروخته ام مرا با کسی وعده دیداری نیست هیج گاه دیداری نبود هرچه گفتیم و شنیدیم وعده ای بود و بس !  

در این بیدادگاه دادرسی نیست انگار

ساعتم را فروخته ام ... ساعتم را فروخته ام

نمی دانم چرا نگاهم به اندازه عریانی یک درخت تنهاست ...

 به تمام  ساعت فروشی های دور دست خیره می شوم ...این جا دور است

این جا من مانده ام و آدمک ها

آدمک های کوکی قصه و   لالایی مرگ  سر می دهند

تو به انتهای بودن می رسی و

زنجیری از ندانم ها بر دست و   پایت حلقه  می کشند

حلقه ای  سخت ، حلقه ای فولادی

و تو توان عبور نداری

در آن دور دست هاست که می گویی آی لحظه ها آی لحظه ها ...

 

آی لحظه ها ...آی لحظه ها ...

.........

...........

............

.............. و ای کاش بدانی که چقدر حرف ناگفته دارم در این سه نقطه های همیشه خالی ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

 سلام به همه دوستان عزیزی که نظرات خوب خود را برایم نوشته اند .

چند نکته : 

 امیدوارم این هفته برای همه شما شاد شاد باشد .

 فهمیه طباطبایی عزیزم  دوست خوبی که الان به جای من در خبرگزاری مهر حوزه آمورش و پرورش را پوشش می دهید چرا خجالت می کشی خانم خانما ؟ بالاخره بعد از من باید یک نفر این حوزه دوست داشتنی را پوشش می داد یا نه ؟ این که گفته اید سطح توفعات دیگران به خاطر اخبار من بالا رفته نظر لطف شماست . هر کمکی از من ساخته است بفرمایید در حدمت هستم . شماره تلفن -سوژه و ... بالاخره یک عمری خاک این حوزه را خورده ایم  

برایتان چند جمله کودکانه دارم که سر فرصت می نویسم .

راستی اسپانیای عزیز هم که به فینال راه پیدا کرد و امیدوارم قهرمان شود . البته اگر خوش شانسی این آلمان ها بر باری خوب اسپانیا چیره نشود

بیایید به آسمان نگاه کنیم و برای رسیدن به ابدیت و آرامش  به سوی آن بی انتهای همیشه ماندگار دست دعا بر آوریم ...

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

براساس پرونده اى در دادگاه خانواده
قصه اى كه با نيرنگ نوشته شد
http://www.iran
newspaper.com/1387/870405/html/majara.htm
373914.jpg
شقايق آرمان
بازى تمام شد. فرداى آن روزبايد روى قصه جديدى كارمى كرديم. آخروقت استاد با كف دست دو ضربه به شانه ام زد وخواست يكى ازبچه هاى جديد را نشانم دهد اما پسر رفته بود.
استاد باصداى بلندگفت:
«ماهرخ جان» تو استعداد خوبى در تئاتر دارى، حتماً دوره بعدى كلاس ها را با جديت بيشتردنبال كن. بعد آهسته درگوشم ادامه داد: آن پسر بلند قامت را گفتم. همان كه چشم هاى سياهش هاله سبزحنايى دارد. بهنام؛ موهاى مجعد خرمايى تيره، كمى لاغر، خوش پوش و جذاب است. خودم ديده ام خيلى از دخترهاى كلاس چشمشان دنبالش است اما او فقط حواسش به توست. راستش امروز قبل از بازى آمد گفت اگر مى شود با تو صحبت كنم و ببينم شوهر يا نامزدى دارى يا نه. مى خواست اگر مجردى با تو صحبت كند و مى گفت قصدش هم ازدواج است. اين طور كه مى دانم عكاسى هم خوب مى داند اما فعلاً پيك موتورى است. خوب فكر كن، اگر جوابت مثبت است يك قرار ملاقات با هم بگذاريد. آن شب خواب به چشم هايم نيامد. چرخ كابوس روزهاى رفته زندگى در ذهنم مى گشت و مى گشت، يك آن متوقف مى شد و بار ديگر دوباره به نقطه آغاز برمى گشت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط شقایق آرمان   | 

 

به قول شاعر

 " سخنه بی تو با تو بودن سخته اما چاره ای نیست " چاره ای نیست چاره ای نیست چاره ای نیست............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط شقایق آرمان   |